67

من همیشه در زندگی به دنبال اشعاری بودم که
کسی توانایی سرودنش را نداشت
و دیگران شعرهایی می سرودند که من نمی توانستم آنها را از بر کنم
من هر روز که از خواب بلند میشدم گلهای سرخ باغچه را به یک رنگ میدیدم
ولی افسوس که دیگران آنها را فقط به رنگ سرخ میدیدند
من در لحظه ی غروب خورشید دلم میگرفت و گاهی گریه میکردم
و غمگین از این بودم که امروز نیز کسی شعر مرا نسرود
من در میان مردمانی که شعر زندگی را نمی شناختند، تنها و غریب بودم
و منتظر یک معجزه
معجزه ای که هر بار با غروب خورشید در ذهنم رنگ می باخت
کم کم من هم مثل دیگران، گلهای باغچه را فقط به رنگ سرخ می دیدم
این من بودم، تنها، در گوشه ی اتاق و خیره به ورق های سفید دفتر شعرم که مدتها بود خالی مانده بودند
یک روز صبح در میان گلهای باغچه یک گل سفید دیدم
خوشحال به خیابان رفتم و آرزوی باران کردم
من خوشحال بودم ولی بارانی نبارید، جز باران محبت خدا که بر دل من بارید
تو را دیدم که از انتهای آن خیابان غریب می آمدی
و تو شعر زندگی مرا سرودی
در خیابانی که فقط من و تو بودیم و خدا
همین که دیدمت تمام شعرهای ناگفته ام در دل جاری شد
سراسیمه به سمت حیاط خانه دویدم، باغچه امروز پر بود از گلهای سفید
از میان گلهای باغچه یکی را کندم
به سوی تو دویدم و گل را به تو تقدیم کردم
تو گفتی که گل سفید زیبایی است، و آنجا بود که فهمیدم تو هم مثل من دنیا را هر روز به یک رنگ میبینی
تو با رسیدنت در آن صبح شور انگیز، شعر زندگی مرا سرودی
و من همه ی شعرهایی که تو برایم سرودی را از برم
تو شعر زندگی من را در آن خیابان تنها در هوایی صاف ولی بارانی با یک گل سرخ رنگ سفید، سرودی
و امروز هر بار که از خواب بیدار می شوم
به لطف بهار وجودت صدای شعر زندگی را می شنوم که طبیعت در گوشم زمزمه میکند
شعری که می گوید
عشق فلسفه ی وجودی تو در این دنیاست، پس بی دریغ عطایش کن و جهان را از بوی بهشتی آن پر کن

 

برای مطالعه ی مطالب بیشتر در وبلاگ جیب نت اینجا کلیک کنید.

برای درج آگهی و تبلیغات اینترنتی در سایت جیب نت اینجا کلیک کنید.